تبليغاتX
دنياي من
 جدايي

اتل متل جدایی...


   عروسکم کجایی، گاو حسن پریشون، یه دل داره پر از خون، عشقم که رفت هندستون خونم شده قبرستون یه عشق دیگه بردار، یه دنیا غصه بردار، اسمش رو بذار بچگی، تا آخر زندگی، هاچین و واچین تموم شد، عمر منم حروم شد... ღ  

|+| نوشته شده توسط حسين محمدي در دوشنبه 12 بهمن1388  |
 عکس های زیبا از عشق

7.jpg



6.jpg

خوشملن نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط حسين محمدي در چهارشنبه 7 بهمن1388  |
 روز باراني

باز باران بی ترانه . . .

باز باران با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها

می چکد بر فرش خانه

باز می آید صدای چک چک غم

باز ماتم . . .

من به پشت شیشه تنهایی افتاده

نمی دانم ، نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زیباست . . .

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زیباست . . .

نمی فهمم . . .

کجای اشک یک بابا

که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران  

به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد . . .

نمی دانم . . .

نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران عشق تنها نیست  

صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست

کجای مرگ ما زیباست . . .

نمی فهمم  . . .

یاد آرم روز باران را  

یاد آرم مادرم در کنج باران مرد

کودکی ده ساله بودم

می دویدم زیر باران ، از برای نان . . .

مادرم افتاد . . .

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود . . .

نمی دانم . . .

کجــــای این لجـــــن زیباست . . .

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست . . .

و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست . . .

و باران من و تو درد و غم دارد  

خدا هم خوب می داند  

که این عدل زمینی ، عدل کم دارد . . .

|+| نوشته شده توسط حسين محمدي در چهارشنبه 7 بهمن1388  |
 عشق از نوع مارمولكي

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنیم .

من میخواهم مارمولک باشم تا نشان بدهم که با عشق زندگی معنا پیدا می کند.

|+| نوشته شده توسط حسين محمدي در دوشنبه 28 دی1388  |
 خسته شدم.

سلامي دوباره

واي كه امروز چقد سرم شلوغ بود...خيلي روز پر كاري داشتم.ولي يه جورايي چون خيلي سر حال بودم ، زياد بد نگذشت.

راستي عخشم امروز سرما خورده ، الهي فدات بشم كه صداش گرفته بود.

واسش دعا ميكنيد ديگه تا زودتر خوب بشه ، نه ؟؟؟؟؟؟ميسي

يه جورايي وقتي باهاش حرفيدم منم عين اون دپسرده شدم، آخه ميگفت ديشب خواب خيلي خيلي خفن واست ديدم، هرچي التماسش كردم نگفت ، البته ميگفت يادم نيس ولي انگار مريضي بدي گرفته بودي.ايشاا... كه خيره مگه نه؟؟؟نميدونم چرا من اينقد به تعبير خواب اعتقاد دارم . البته از اين حسم خيلي بدم مياد ، ولي خوب چاره نيس ديگه (ايشاا... كه صدسال سايم رو سر دوس دخمرم ميمونه و به خوبي خوشي باهم زندگي ميكنيم)

خوب ميبينم كه ساعت دو شد و منم بايد برم خونه

بعد از ظهر هم با دخمركم قرار دارم اميدوارم امروز هم به خوبي خوشي تموم بشه.تازه دلتون بسوزه قراره بريم سينما .

باي باي

|+| نوشته شده توسط حسين محمدي در چهارشنبه 23 دی1388  |
 سلام
صبح بخير 

امروز خيلي سر حالم    

ولي ديشبو نگو كه از سردرد داشتم ميمردم . اگه عخشم نبود نميدونم چيكار ميكردم 

وااااااااي كه فقط اون موقع تنها مسكنم ، زينبم بود.

واقعا حوصله هيچ كسو هيچ چيزو نداشتم

فقط ميخواستم تنها باشم  نميدونم اين عخشم تو كلامش چي داره كه وقتي باهاش ميحرفم  انگار توي روياهامم   شايد بگيد اين ديوونس بابا ولي اشكال نداره ، جون واقعا ديوونم ....

ديوونه عخشمم

خوب انگار خيلي پر حرفي كردم بايد برم . اينجا همه از دستم صداشون در اومده ناسلامتي سربازم .برم يه خرده كار كنم آتيششون كه خوابيد بر ميگردم

فعلا   باي    

|+| نوشته شده توسط حسين محمدي در چهارشنبه 23 دی1388  |
 من اومدم.


سلامامروز اولين روز دنياي منهيه جورايي خيلي خوشحالم تقريبا ميخوام زندگيمو از نو شروع كنمالبته ناگفته نماند به كمك يه دوسته مهربونو خانم.


(زينبمو ميگم هااااا)حواست باشه چپ نيگاش كني اعلاميت ميره واسه چاپ


خوب واسه امروز بسه آخه اصلا حوصلم نميرسه صبح تا حالا ازش خبر ندارم فكر كنم دلم واسش تنگيده

فعلا باي باي


|+| نوشته شده توسط حسين محمدي در سه شنبه 22 دی1388  |
 
 
بالا